close
تبلیغات در اینترنت
قرائن حديث غدير
لوگوی وبلاگ

آرشیو ماهانه

نظرسنجی
مهم ترین عامل شکستن بیعت مردم بعد از غدیر چه بوده؟




مهم ترین عامل فاجعه بزرگ منا چیست؟




     
تولیدات وبلاگ
 

 
روز شمار غدیر
 
 

منوی وبلاگ

 

 

 

 

قرائن حديث غدير

قرائنى كه نشان مى دهد منظور از «مولى» همان «ولى امر» است به دو دسته تقسيم مى شوند:
ـ قرائن حالى ـ قرائن لفظى
قرائن حالى:
1ـ مطرح كردن اين ابلاغ در ميان جمعيتى كه بيش از 100 هزار نفرند، آن هم به گونه اى كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) دستور فرمودند كسانى كه جلوتر رفته اند برگردند و منتظر بقيه افراد شدند.
2ـ محلى كه براى اين ابلاغ تعيين شده بود، محل انشعاب و جدا شدن راه ها از يكديگر بود و اگر هدف پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) در بيان اين حديث، فقط گوشزد كردن به چند نفر از صحابه بود كه با اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) هنگام بازگشت از يمن اختلاف پيدا كرده بودند، دليلى براى تشكيل اين اجتماع عظيم نبود تا افرادى كه به عراق يا مصر مى روند از اين قضيه مطلع شوند بلكه هنگامى كه به مدينه مى رسيدند در مسجد اين مطلب را بيان مى كردند.
3ـ آن روز به قدرى گرم و سوزان بود كه هنگام توقف در آن بيابان، اعراب از شدت گرما نشستند و مقدارى از عباى خود را روى سر كشيده و مقدارى را هم زير پاهايشان گذاشته بودند تا از زمين هم گرماى كمترى به آنها برسد.
آيا معقول است كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) حداقل نصف روز مردم را در اين بيابان نگه دارد تا به آنها بفرمايد: على را دوست داشته باشيد؟!! يا اينكه بفرمايد: على ياور شماست!!!
اين حرف را هيچ انسان با منطقى از چنين پيامبر حكيمى نخواهد پذيرفت.
قرائن لفظى:
1ـ اين حديث در برخى نقلها به صورت «من كنت اولى به من نفسه فعلىّ وليّه» و در برخى به صورت «من كنت وليه و أولى بنفسه» آمده است كه نشان مى دهد منظور از «ولىّ» همان «أولى به نفس» است چرا كه اگر مراد ناصر يا غيره بود دليلى وجود نداشت كه پيغمبر بفرمايند: «من كنت اولى به من نفسه» بلكه مثلاً مى فرمودند هر كه من پيامبر او هستم يا اينكه هر كه مسلمان است و اينكه هر كه ايمان به خدا و رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) دارد و...
2ـ آيه شريفه: (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكافِرِينَ )(19)
ـاى پيامبر! آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است كاملاً به مردم برسان و اگر اين كار را انجام ندهى رسالت او را انجام نداده اى و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم، نگاه مى دارد و خداوند جمعيت كافران را هدايت نمى كند- قبل از اين واقعه  نازل شده است.
اين شأن نزول را 22 نفر از بزرگان اهل سنت اعتراف مى كنند. مانند: ابن ابى حاتم، ابن مردويه، ثعلبى، ابن عساكر، فخر رازى و...
هر چند كه فخر رازى اين قول را ميان اقوال مزعومه آورده است اما اين نشان دهنده تعصب اوست چرا كه خودش اين قضيه را از ابن عباس و براء بن عازب نقل مى كند و هيچ دليلى براى ردّ آن ندارد.
آنچه از اين آيه استفاده مى شود دو مطلب بسيار مهم است:
1ـ تهديد پيامبر به اينكه اگر اين ابلاغ صورت نگيرد، رسالت الهى انجام نشده است.
2ـ خداوند به پيامبرش وعده مى دهد كه او را از فتنه مردم حفظ خواهد كرد.

با توجه به اين دو مطلب لازم است كه معناى «ولى» غير از آن چيزى باشد كه اهل سنت مى گويند. چرا كه اگر به معناى ناصر و يا محبوب و... باشد اولاً اين ابلاغ آن قدر مهم نيست كه اگر بيان نشود رسالت الهى انجام نشود. ثانياً، با ابلاغ آن، ترسى وجود ندارد كه خداوند به پيامبرش وعده حفظ از خطر بدهد.
پس روشن مى شود كه منظور از ابلاغ، رساندن حكمى است كه بواسطه آن دين ودنياى مردم اصلاح مى شود و حلال و حرام الهى محفوظ مى ماند و قبول اين حكم براى عده اى، تلخ و سنگين بود كه احتمال ايجاد فتنه مى رفت و اين حكم نمى تواند چيزى به جز ابلاغ وصايت وخلافت اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) باشد چرا كه بواسطه آن احكام الهى محفوظ مى ماند و امور مسلمين اصلاح مى شود وكينه هايى كه در دل برخى از اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) بود احتمال شعله ور شدن داشت و به همين خاطر خداوند به پيامبرش وعده حفاظت داد.
3ـ به تصريح 7 نفر از علماى اهل سنت، آيه شريفه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِْسْلامَ دِيناً)(20)- امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آيين شما پذيرفتم- بعد از اين واقعه نازل شده است. مانند: ابن مردويه، ابونعيم اصفهانى، ابن مغازلى و...
از اين آيه استفاده مى شود كه آنچه بوسيله آن دين كامل شد و نعمت تمام شد بايد امر بسيار مهمى باشد كه بدون آن دين ناقص است و آن امر مهم چيزى جز امامت و خلافت نمى تواند باشد.
نكته اى كه باقى مى ماند اين است كه در صحيح بخارى روايت شده كه شأن نزول اين آيه در روز عرفه بوده نه روز غدير.
جواب اين است كه طبق تصريح عده اى از علماى اهل سنت اشكالى در تعدّد نزول آيات قرآن نيست پس امكان دارد كه حكم جانشينى اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) در روز عرفه از جانب خداوند به پيامبر صادر شده باشد و روز غدير خم، آيه (يا ايها الرسول...) نازل شده باشد يعنى اى پيامبر آن حكمى كه روز عرفه درباره جانشينى اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) نازل شد به مردم ابلاغ كن. كه البته اين تأخير در ابلاغ حكم، مصالح متعددى داشته است كه از محل بحث خارج است.
4ـ شعر حسّان بن ثابت بعد از اين واقعه عظيم كه به اذن پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) و در حضور ايشان و صحابه انشاء شد و هيچ كس حتى مشايخ سه گانه به او اعتراض نكردند.
قسمتى از شعر حسّان:
يناديهم يوم الغدير نبيهم***بخم واسمع بالرسول منادياً
يقول فمن مولاكم ووليكم***فقالوا ولم يبدوا هناك التعاميا
إلهك مولانا وأنت ولينا***ولم ترمنّا فى الولاية عاصياً
فقال له قم يا على فإننى***رضيتك من بعدى إماماً وهادياً
بيت آخر (پيغمبر به على فرمود: بلند شو، بدرستى كه تو بعد از من امام و رهبر مردم مى باشى) سپس پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) به او فرمودند: اى حسّان تا زمانى كه با زبانت از ما دفاع كنى مؤيد به روح القدس هستى.
اين شعر را 8 نفر از علماى اهل سنت نقل كرده اند. مانند: ابن مردويه، ابونعيم اصفهانى، كنجى، سيوطى و...
5ـ هنگامى كه اين خبر منتشر شد شخصى به نام حارث بن نعمان نزد پيامبر آمد و گفت: ما را از جانب خدا امر كردى به گفتن شهادتين، ما هم قبول كرديم;  ما را امر كردى به نماز و زكات و روزه و حج، ما هم قبول كرديم تا آنكه به اين مقدار راضى نشدى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: من كنت مولاه فعلى مولاه. آيا اين امر از جانب خداست يا از جانب تو؟ رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) فرمودند: قسم به خدايى كه جز او خدايى نيست، اين امر از جانب اوست. سپس آن شخص برگشت و به سمت مركبش رفت و گفت: خدايا اگر آنچه پيامبر مى گويد درست است سنگى از آسمان بر ما فرود آور يا عذابى نازل كن!
هنوز به مركبش نرسيده بود كه سنگى از آسمان فرود آمد و او را هلاك كرد. سپس اين آيه نازل شد: (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع)(21) تقاضا كننده اى تقاضاى عذابى كرد كه واقع شد.
اين قضيه را 18 نفر از علماى اهل سنت نقل كرده اند. مانند: ثعلبى، سمهودى، ابن صباغ، مناوى و...
6ـ مُناشده و احتجاج اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) به اين حديث كه 44 نفر از علماى آنها اين مناشدات را نقل كرده اند. مانند: احمد بن حنبل، بزّار، نسائى، طبرانى، ابن كثير و...
احمد بن حنبل نقل مى كند: روزى حضرت على  (عليه السلام) در كوفه عده اى از مردم را كه اجتماع كرده بودند قسم داد به اينكه افرادى كه روز غدير خم حضور داشتند و شنيدند كه پيامبر چه فرمود، شهادت بدهند. سپس 13 نفر بلند شدند و شهادت دادند كه از پيامبر شنيدند كه فرمود: من كنت مولاه فعلي مولاه(22).
در حديث ديگرى نقل مى كند كه: دوازده نفر بلند شدند و شهادت دادند اما سه نفر اين حديث را كتمان كردند و امام  (عليه السلام) آنها را نفرين كرد و دچار بيمارى شدند(23) كه در روايات ديگر نام آنها آمده است.
اگر معناى اين حديث محبوبيت و يا يارى كردن بود چه دليلى بر كتمان اين حديث وجود داشت؟
7ـ يكى از مهمترين قرائن بر اينكه مولى به معناى اولويت در تصرف است،اين است كه پيامبراكرم  (صلي الله عليه و آله) قبل از اينكه حضرت على  (عليه السلام) را به ولايت معرفى كنند، فرمودند: ألست أولى بالمؤمنين من أنفسهم؟ آيا من بر مؤمنين بيش از خودشان ولايت ندارم. سپس فرمودند: فمن كنت مولاه فعلى مولاه. كه با «فاء تفريع» اين جمله را فرمودند كه نشان مى دهد اين جمله نتيجه جمله قبل است يعنى حال كه اقرار مى كنيد من نسبت به شما اُولى هستم پس هر كه من مولاى او هستم و نسبت به او اولى هستم على مولاى اوست و نسبت به او اُولى است. اگر پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) معنايى غير از اين را اراده كرده بودند بايد قرينه اى بر آن مى آوردند چرا كه ظهور جمله بندى ها و تقابل ميان آنها، دلالت بر امامت و جانشينى دارد.
اين روايت را 50 نفر از علماى اهل سنت نقل كرده اند.
8ـ سياق حديثى كه حاكم در مستدرك نقل كرده است به وضوح دلالت بر امامت دارد. او نقل مى كند از زيد بن ارقم كه گفت: هنگامى كه به غدير خم رسيديم رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) امر كردند كه سايبانى درست كنيم. روزى بود كه گرم تر از آن نديده بودم سپس خدا را ستايش كرد و فرمود: نزديك است كه از ميان شما بروم و من چيزى را ميان شما مى گذارم كه هرگز گمراه نشويد: كتاب خداى عزّ وجل، سپس دست على  (عليه السلام) را گرفت و فرمود: اى مردم: چه كسى از جانهايتان به شما اولى است؟ گفتند: خدا و رسولش داناترند. فرمود: كه هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست(24). سپس حاكم مى گويد اين حديث صحيح است.
قرائنى كه در اين حديث وجود دارد كاملاً نشان مى دهد كه مراد از «مولى» همان «امامت» است. چرا كه اولاً شدت گرما را توصيف مى كند ثانياً رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) خبر از رحلت خود مى دهد. سپس سؤال مى كند كه چه كسى نسبت به شما اولى است و مردم مى گويند خدا و رسولش داناترند. اگر مراد، ناصر و... بود چرا مردم گفتند نمى دانيم. سپس پيامبر فرمودند: هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست. آيا با همه اين قرائن آيا براى انسانى كه ذوق سليم داشته باشد ترديدى باقى مى ماند كه معنايى غير از جانشينى اراده شده باشد؟
9ـ حديثى كه در صحيح بخارى و مسلم روايت شده، نظير و شبيه اين حديث است:
قال البخارى:... عن أبى هريرة: أن النبى  (صلي الله عليه و آله) قال: ما من مؤمن إلا و أنا أولى به فى الدنيا والآخرة إقرأوا إن شئتم * النبىّ أولى بالمؤمنين من أنفسم * فأيّما مؤمن مات و ترك مالاً فليرثه عصبته من كانوا، ومن ترك ديناً أوضياعاً فليأتنى فأنا مولاه(25).
پيامبر فرمود: هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه من در دنيا و آخرت نسبت به او أولى هستم. چنانچه خداوند مى فرمايد: پيامبر، نسبت به مؤمنين از خودشان سزاوارتر است. پس هر مؤمنى از دنيا برود و مالى باقى بگذارد ورثه او به ارث مى برند و هر كه از دنيا برود و قرضى به عهده او باشد من مولاى او هستم.
وقال مسلم:... عن أبى هريرة عن النبى  (صلي الله عليه و آله) قال: والذى نفس محمد بيده إنْ على الأرض من مؤمن إلا وأنا أولى الناس به فأيّكم ترك ديناً أوضياعاً فأنا مولاه وأيّكم ترك مالاً فإلى العصبة من كان(26).
پيامبر فرمود: قسم به خدايى كه جان محمد در دست اوست هيچ مؤمنى نيست مگر آنكه من نسبت به او اولى هستم، پس هر كه قرضى به عهده داشت (بعد از مرگش) من مولاى او هستم و هر كه مالى بر جاى گذاشت به ورثه او مى رسد.
قسطلانى در شرح «فأنا مولاه» مى گويد: يعنى «من ولىّ ميت هستم كه امور او را به عهده مى گيرم»(27).
نووى مى گويد: يعنى من قائم به مصالح شما هستم در حيات شما و بعد از مرگ شما و من ولىّ شما در هر دو حال مى باشم كه اگر قرضى به عهده شما باشد من پرداخت مى كنم(28).
ابن حجر عسقلانى مى گويد: «فأنا مولاه أى: وليّه»(29) كه منظور او قطعاً ولىّ امر است.
هر كدام از اين معانى كه براى مولى ذكر شده دلالت بر اولويت دارد و اين اولويت يكى از شئون حاكم اسلامى است. و اين حديث كاملاً شبيه حديث غدير است اما تعصب، مانع از بيان حق در حديث غدير شده است.
10ـ تهنيت عمر بن الخطاب به اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) در روز غدير كه آن را 26 نفر از علماى اهل سنت نقل كرده اند. مانند: احمد بن حنبل، ثعلبى، خطيب بغدادى، ابن عساكر و...
اين تهنيت از جانب عمر بن الخطاب و ساير صحابه نشان دهنده عظمت اين فضيلت است چرا كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) فضائل زيادى براى اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) فرمودند اما در هيچ يك از آن فضائل، صحابه به ايشان تهنيت نگفته اند پس روشن مى شود كه منظور از «مولى» معنايى فراتر از آنچه اهل سنت ادعا مى كنند مى باشد و آن مقام بلند كه سبب تبريك و تهنيت صحابه شد چيزى جز خلافت نمى تواند باشد.
11ـ در برخى نقل ها چنين آمده است: فإن عليّاً بَعدى مولاه(29). كه اگر منظور ناصر و غيره باشد وجهى براى گفتن كلمه «بعدى» نمى باشد.
12ـ در برخى نقل ها چنين آمده است: أيها الناس إن الله مولاى وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فهذا مولاه ـ يعنى علياً(30). اى مردم خدا مولاى شماست و من مولاى مؤمنان هستم و به آنها اولى هستم پس هر كه من مولاى او هستم على مولاى اوست.
اى كاش معلوم مى شد كه اگر پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) مى خواست اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) را به ولايت معرفى كند بايد از چه الفاظى استفاده مى كردند تا آقايان اهل سنت بپذيرند. آيا واضح تر از اين امكان دارد كه پيامبر، ابتدا بفرمايد خدا مولاى من است سپس من مولاى مؤمنين هستم سپس على مولاى شماست. خير، اما تعصّب و تقليد كوركورانه بعضى سبب شده است اين واضحات را نبينند يا اگر هم مى بينند پنهان مى كنند.
13ـ حديثى كه در اكثر كتب اهل سنّت وارد شده است كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) فرمودند: لاتبغضن يا بريدة لي عليا فان عليا مني و أنا منه و هو وليكم بعدي. اي بريده بغض علي عليه السلام  را در دل نداشته باش به درستى كه على از من و من از او هستم و او ولىّ و سرپرست شما بعد از من است.
اين حديث به صورت هاى كوناگون و در موارد مختلف نقل شده است كه علماى اهل سنت به صحيح بودن بعضى از آنها اعتراف دارند. مثلاً ذهبى در تلخيص المستدرك مى گويد اين حديث بنا بر شرط مسلم صحيح است. اين حديث در مسند احمد، صحيح ترمزى، سنن ابو داود، الاستيعاب، الاصابة، خصائص، نسالى، مستدرك حاكم و... آمده است.
اين حديث به عنوان قرينه و مفسّر حديث غدير مى باشد چرا كه اولاً لفظ «بعدى» دلالت دارد كه مراد نمى تواند ناصر و... باشد چرا كه وجهى براى اين تقييد نيست. ثانياً نصرت و محبت و... مخصوص به شخص خاصى نيست زيرا (وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض )(31) ـ مردان و زنان با ايمان، ولى (ياور) يكديگرند ـ پس چه امتيازى بود كه براى حضرت على  (عليه السلام) ثابت شد؟ آيا نعوذ بالله پيامبرى كه در نهايت حكمت مى باشد توضيح واضحات مى دهد زيرا شكى نبود كه حضرت على  (عليه السلام) از ابتداى رسالت پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) ياور مؤمنين بوده است تا آخرين لحظات حيات ايشان; حال چه وجهى براى تقييد به كلمه «بعدى» وجود دارد؟ روشن است كه هر انسان مستقيم السليقه اى كه به دور از تعصب باشد در اين معنى شكى نمى كند.
اكنون كه بحث قرائن حديث غدير به پايان رسيد اشكال آخرى از جانب اهل سنت مطرح مى شود كه در پايان متذكر آن مى شويم. البته لازم به ذكر است كه قرائن حديث غدير به مواردى كه گفته شد محدود نمى باشد. صاحب كتاب ارزشمند نفحات الأزهار 18 قرينه ديگر آورده است كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها خوددارى مى كنيم و علاقه مندان مى توانند به جلد نهم از اين كتاب مراجعه فرمايند.
اشكال آخر
آخرين اشكالى كه اهل سنت به تمام اين مطالب وارد مى كنند اين است كه چگونه ممكن است صحابه پيامبر با آن عظمت و احترامى كه داشتند اين فرمايش و وصيّت ايشان را ناديده بگيرند و افراد ديگرى را بر اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) ترجيح دهند؟
در جواب اين سؤال بايد گفت كه اولاً، تمام صحابه اين سفارش پيامبر را ناديده نگرفتند؛ بنى هاشم و افرادى مانند سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و... از بيعت با ابوبكر امتناع كردند به جهت اينكه اين منصب را حقّ اميرالمؤمنين على بن ابى طالب  (عليه السلام) مى دانستند.
ثانياً، جواب اين سؤال با كمى تتبّع در تاريخ و بررسى رفتار صحابه، روشن خواهد شد كه عده اى از صحابه علاوه بر اينكه در دل خود كينه هايى از اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) داشتند، از فرمان پيامبر سرپيچى و با دستورات ايشان آشكارا مخالفت مى كردند.
بسيار كوته فكرى است اگر كسى معتقد باشد صحابه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) از هر عيب و ايرادى منزه و معصوم اند چرا كه نمونه هاى فراوان از اشتباهات آنها در تاريخ به چشم مى خورد.
نمونه هايى از مخالفت صحابه
1ـ با صرف نظر از آياتى كه صراحت به وجود عده اى منافق ميان اصحاب پيامبر دارد و يا آيه اى كه دلالت بر فسق و فجور خالد بن وليد دارد و يا آيه اى كه در مذمّت بعضى از زنان پيامبر است; از اهل سنّت مى پرسيم كه راجع به اين آيه چه جوابى مى دهند: (وَإِذا رَأَوْا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِلَيْها وَتَرَكُوكَ قائِماً )(32) ـ هنگامى كه آنها تجارت يا سرگرمى و لهوى را ببينند پراكنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ايستاده به حال خود رها مى كنند ـ اين آيه چه دلالتى دارد و چه سيمايى از چهره صحابه براى ما ترسيم مى كند. بخارى در صحيحش نقل مى كند كه همه صحابه رفتند بجز دوازده نفر(33). اهل سنت هر حكمى راجع به صحابه اى كه با صداى طبل و... نماز جمعه را رها مى كنند و به تعبير آيه به سراغ لهو مى روند، ما هم همان حكم را درباره آنها خواهيم كرد.
از صحابه اى كه به خاطر زرق و برق دنيا، خطبه هاى پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) را رها مى كنند و به تعبير آيه، پيامبر را ايستاده رها مى كنند هيچ جاى تعجب نيست كه در نبود وجود مقدس آن حضرت به دنبال رياست و پست و مقام دنيوى كه بسيار بالاتر از لهويات و زرق و برق دنياست بروند.
2ـ فرار صحابه بجز اميرالمؤمنين على  (عليه السلام) و چند نفر ديگر در جنگ احد و حنين كه از قطعيات است و خداوند در قرآن كريم مى فرمايد: (إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلى أَحَد وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ)(34) ـ هنگامى كه از كوه بالا مى رفتيد و از شدت وحشت به عقب ماندگان نگاه نمى كرديد و پيامبر از پشت سر، شما را صدا مى زد ـ (وَيَوْمَ حُنَيْن إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَْرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ )(35) و در روز حنين، آن هنگام كه زيادى جمعيتتان شما را مغرور ساخت ولى اين زيادى جمعيت هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد سپس پشت به دشمن كرده، فرار نموديد.
3ـ اطاعت نكردن از فرمان پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله)، هنگامى كه در لحظات آخر عمر فرمودند: قلم و كاغذى بياوريد تا براي شما چيزى بنويسم كه بعد از آن گمراه نشويد. عمر گفت: كتاب خدا براى ما كافى است، درد بر پيغمبر غلبه كرده است (كنايه از اينكه در لحظات آخر عمر ـ نعوذ بالله ـ پيامبر نمى داند چه مى گويد). سپس ميان صحابه اختلاف شد تا اينكه پيامبر فرمودند: از پيش من بلند شويد تنازع و درگيرى نزد من سزاوار نيست(36).
4ـ مخالفت در صلح حديبيه:
هنگامى كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) به اصحابش دستور داد تا شترها را قربانى كنند و موهايشان را بتراشند و از احرام خارج شوند. حضرت 3 مرتبه تكرار كردند اما هيچ يك از صحابه اطاعت نكردند تا اينكه پيامبر ناراحت شدند و وارد بر امّ المؤمنين ام سلمة (رضوان الله عليها) شدند. ايشان به رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) عرض كرد شما شتر خود را قربانى كنيد و موهايتان را بتراشيد. حضرت همين كار را كردند تا بالأخره صحابه هم شترها را قربانى كردند. حتى در اين قضيه اعتراض عمر به رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) كه به صورت جسارت آميزى بوده نقل شده است. عمر به رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) گفت: مگر تو پيامبر بر حق نيستى؟ حضرت فرمود: بله. گفت: مگر ما بر حق نيستيم؟ حضرت فرمود: بله. گفت: پس چرا اين ننگ (صلح حديبيه)!! را قبول مى كنى؟ حضرت فرمود: من رسول خدا هستم و نافرمانى او را نمى كنم. عمر گفت: مگر تو نگفته بودى كه ما وارد مسجد الحرام مى شويم و طواف مى كنيم؟ حضرت فرمود: بله. اما آيا گفته بودم: امسال؟ عمر گفت: نه. دوباره عمر پيش ابوبكر رفت و معلوم بود كه با سخنان پيامبر قانع نشده بود. همان چيزهايى كه به رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) گفته بود دوباره با ابوبكر مطرح كرد و در آخر هم گفت: فعملت اعمالاً. كارهايى در آن روز انجام دادم كه خدا مى داند چه كارهايى كرده بودم كه شرم از گفتن آن داشته!!!(37)بلكه در بعضى منابع مانند صحيح ابن حبان و معجم الكبير طبرانى آمده است كه عمر گفت: ما شككت منذ أسلمت، از زمانى كه ايمان آوردم شك در پيامبر نكردم مگر امروز كه شك كردم.
حال جاى اين سؤال مطرح است كه با توجه به آيه (فَلا وَرَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيماً)(38) -به پروردگارت سوگند كه آنها مؤمن نخواهند بود مگر اينكه در اختلافات خود تو را به داورى طلبند و سپس از داورى تو در دل خود احساس ناراحتى نكنند و كاملاً تسليم باشند- آيا كسى كه با رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) جرّ و بحث مى كند و با سخنان او هم قانع نمى شود، ايمان دارد؟!!
6ـ مخالفت با سفارش صريح پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) در باره حفظ احترام اهل بيتش، چنانچه در صحيح مسلم آمده است كه پيامبر فرمودند: «اُذكّركم الله فى أهل بيتى، اُذكّركم الله فى أهل بيتى، اُذكّركم الله فى أهل بيتى»(39) سه مرتبه فرمودند: بر شما باد به حفظ حرمت اهل بيتم. در جاى ديگرى فرمود: «اللهم هؤلاء أهلى»(40). خدايا اينان اهل بيت من هستند ( حضرت على و حضرت فاطمه و امام حسن و حسين عليهم السلام).
آيا احترام گذاشتن يعنى غصب فدك و محروم كردن دختر پيامبر از ارث پدرش!!
آيا احترام گذاشتن يعنى على  (عليه السلام) را كه اولين مسلمان است، خانه نشين كردن و افرادى مانند كعب الأحبار و ابوهريرة كه يهودى بودند و تازه مسلمان شده بودند، قبل از خطبه هاى نماز جمعه در منابر رسمى حكومت براى مردم حديث بگويند!!
آيا احترام گذاشتن يعنى جنگ جمل به سركردگى عايشه و طلحه و زبير و جنگ صفين به سركردگى معاويه، به راه انداختن!!
آيا احترام گذاشتن يعنى سبّ و لعن حضرت على  (عليه السلام) به روى منابر در زمان معاويه؟
آيا احترام گذاشتن يعنى جنگيدن با سبط پيغمبر اكرم، امام حسن  (عليه السلام)!!
آيا احترام گذاشتن يعنى فاجعه جانسوز و غير انسانى كربلا!!
آيا حفظ حرمت اهل بيت يعنى به اسارت گرفتن دختران رسول خدا  (صلي الله عليه و آله) در كربلا!!
و صدها نمونه ديگر كه هم شدتِ وقاحت و بى شرمى آن كارها مانع از بيان آن است و هم اين مختصر، مجال بيان آن . خوانندگان محترم مى توانند به كتاب ارزشمند اجتهاد در مقابل نصّ نوشته مرحوم علامه شرف الدين(قدس سره) مراجعه كنند.
انحراف صحابه
با بررسى اين مخالفت ها مى توان نتيجه گرفت كه به هيچ وجه دور از ذهن نيست كه افرادى از صحابه پيامبر به مخالفت با حديث غدير برخيزند. افرادى كه در مقابل پيامبر از ايشان اطاعت نمى كردند، حتماً بعد از رحلت ايشان براى رسيدن به رياست و پست و مقام با ايشان مخالفت مى كنند و شاهد اين انحراف و كتمان همان روايتى بود كه احمد بن حنبل و ديگران نقل كرده اند كه سه نفر از صحابه هنگام مُناشده اميرالمؤمنين  (عليه السلام)، شهادت ندادند و كتمان كردند و به بيمارى مبتلا شدند. شواهد ديگرى بر اين انحراف وجود دارد كه به بعضى از آنها مختصراً اشاره مى كنيم:
1ـ حاكم در مستدرك نقل مى كند كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) به اميرالمؤمنين  (عليه السلام) فرمودند: ان الأمة ستغدر بك بعدى ـ امت بعد از من به تو خيانت مى كنند و عهد خود را مى شكنند ـ و مى گويد اين حديث صحيح است(41).
2ـ ابويعلى نقل مى كند كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) فرمودند: ضغائن فى صدور اقوام لايبدونها لك إلا من بعدى(42) ـ كينه هايى از تو در دل گروه هايى وجود دارد كه آنرا آشكار نمى كنند مگر بعد از من.
البته اين جمله قسمتى از يك حديث است كه حاكم آنرا با همين سندى كه ابويعلى ذكر مى كند مى آورد و آنرا صحيح مى داند و ذهبى هم با او موافقت مى كند اما  اين قسمت كه آخر حديث است را نمى آورد. حال اين تحريف از جانب حاكم است يا ناشران كتاب او خدا مى داند!!
3ـ احمد بن حنبل، حاكم نيشابورى، ابن حبان، ابن كثير و... با الفاظ مختلف نقل كرده اند كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) فرمودند: «إن تؤمروا عليّاً ولا أراكم فاعلين تجدوه هادياً مهدياً يأخذ بكم الطريق المستقيم(43) اگر على  (عليه السلام) را امير خود بگردانيد- و نمى بينم كه اين كار را بكنيد ـ او را هدايت كننده و هدايت شده مى يابيد كه شما را به راه مستقيم هدايت مى كند.
ابن حجر عسقلانى عالم متبحر اهل سنت مى گويد اين روايت را احمد در مسلم با سند خوبى روايت كرده است.
البته اول حديث اين است كه اگر ابوبكر را امير خود بگردانيد او را امين و زاهد مى يابيد، اگر عمر را امير گردانيد خود گردانيد او را قوى و امين مى يابيد، اگر على را امير خود گردانيد ـ و نمى بينم كه اين كار را انجام دهيد ـ او را هدايت كننده و هدايت شده كه به راه مستقيم هدايت مى كند خواهيد يافت.
جالب است كه متن اين حديث دلالت بر جعلى بودن قسمت اول مى كند چرا كه اگر منظور پيامبر اين بود كه اختيار با شماست و مى توانيد هر يك از اين سه نفر را براى خلافت انتخاب كنيد، ديگر نبايد در مورد حضرت على  (عليه السلام) مى فرمودند: نمى بينم كه او را خليفه كنيد؛ زيرا مردم حضرت على  (عليه السلام) را بعد از عثمان به عنوان خليفه انتخاب كردند. حال اگر كسى بگويد كه منظور پيامبر اين بوده كه: من نمى بينم كه شما على  (عليه السلام) را به عنوان خليفه اول انتخاب كنيد. جواب مى دهيم كه پس چرا اين مطلب را درباره عمر نگفتند با اينكه او هم به عنوان خليفه اول انتخاب نشد؟! آيا پيامبر به اين مطلب علم نداشت؟! خير، علم داشت ولكن فردى كه قسمت اول اين حديث را جعل كرد غافل از اين نكته بود!!
نتيجه:
در پايان يادآور حديث اول بحث مى شويم كه پيامبر اكرم  (صلي الله عليه و آله) فرمودند در ميان آن فرقه هاى بسيار فقط يك فرقه اهل نجات است. ما شعيان دوازده امامى، خداوند را شاكريم كه در گروهى هستيم كه پيشوايان آن، اميرالمؤمنين، حضرت فاطمه زهرا، امام حسن، و امام حسين و اولاد معصومش (عليهم السلام) هستند كه قطعاً اين بزرگواران بر اساس اجماع مسلمين، اهل بهشت هستند.
خداوندا از تو مى خواهيم كه حق جويان را به آن فرقه اهل نجات هدايت فرمايى.
 
 
 
 
والسلام على من التبع الهدى
والحمد لله رب العالمين

 
نویسنده:سجاد سحرخوان در تاریخ:سه شنبه 15 مهر 1393      نظرات


صفحات وب

موضوعات

عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

   

چت باکس

لینکستان

آمار وبلاگ
تعداد بازدید امروز:37
تعداد بازیدید دیروز:27
تعداد بازدید ماهانه:278
تعداد بازید سالانه:3,992
تعداد کل بازید ها تا امروز:14,949

وبلاگ نویسی
 



 
آمار گیر وبلاگ
   

[Link_Title]                 

:لینک دوستان

Designig & Coding : Sajjad Saharkhan